تبلیغات
دنیای این روزای من
من و خداوند هر روز صبح فراموش می کنیم ،

"او" خطاهای مرا و "من" لطف و مهربانی های او را !!!




یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 | نظرات ()
بگذارید و بگذرید
ببینید و دل مبندید
چشم بیندازید و دل مبازید
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت!

حضرت علی (ع)



یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 | نظرات ()

هیچ گاه دلت را به روزگار مسپار، که دریایی از نا امیدی است ،

 دلت را به خدا بسپار که دریایی از امید است....

 دلت پرامید ....




یکشنبه 31 فروردین 1393 | نظرات ()
به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز!

و به اعتبار هر اشکی هم شانه نباش!

آدمی از همان سمتی می افتد که تکیه کرده است...




شنبه 9 آذر 1392 | نظرات ()

 
در ساحل زندگی قدم میزدم
همه جا دو  جای پا می دیدم
جای پای من و خدا
به سخت ترین لحظه ها که رسیدم فقط یک جای پا دیدم
گفتم: خدایا مرا در سخت ترین لحظه ها رها کردی؟
گفت: تو را در سخت ترین لحظه ها به دوش کشیدم...




چهارشنبه 10 مهر 1392 | نظرات ()





سه شنبه 2 مهر 1392 | نظرات ()





سه شنبه 2 مهر 1392 | نظرات ()


ای كه بر خاك حریم تو ملائك زده بوس

از وجود تو شده قلب جهان خطه طوس

هر كه آید به گدایی به در خانه تو

نیست ممكن كه ز درگاه تو گردد مأیوس




سه شنبه 26 شهریور 1392 | نظرات ()




من عبد و توسلطانی، من خار و تو ریحانی

من ظلمت و اندوهم ای ماه خراسانی



سه شنبه 26 شهریور 1392 | نظرات ()
کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ،

به جای اینکه بپرسه “چته ؟ چی شده ؟” ؛ بغلت کنه و بگه “گریه کن”.



شنبه 23 شهریور 1392 | نظرات ()


کسی غیر از تو با من نیست …

خیالت از زمین راحت ، که حتی روز روشن نیست …

کسی اینجا نمیبینه ، که دنیا زیر چشماته !

یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !

فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم !

که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم !

خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن !

شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن …



شنبه 23 شهریور 1392 | نظرات ()



چشمان عروسکم را میگیرم

نمیخواهم مثل من ببیند و حسرت بکشد

می ترسم بهانه گیر شود...





سه شنبه 19 شهریور 1392 | نظرات ()
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این بزر گترین اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی. پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود. پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال هایت را كجا گذاشتی؟ انسان دست بر شانه هایش گذا شت و جای خالی چیزی را احساس كرد آنگاه سر در اغوش خدا گذاشت و گریست....آن صدا دوباره زمزمه كرد. تو..مرغ باغ ملكوتی,نیستی از عالم خاك چند روزی قفسی ساخته ام از بدنت...و انسان باز هم به گریستن ادامه داد. او چیزی را به یاد آورد . عهدی را كه بسته بود ولی سیر روزگار آن عهد را از یاد او برده بود..او باز هم به گریستن ادامه داد....آن صدا دوباره برای انسان زمزمه كرد .كه تو هنوز فرصت داری ..آسمان من بزرگ است و بی انتها بالهایت را دریاب كه كوچك نمانند. زمین من كوچك است و فانی به زمین نچسب.و خود را مسافر آن ببین . مسافر فقط به فكر مقصد است............ !!!!!



پنجشنبه 26 اسفند 1389 | نظرات ()

 


خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن



خداحافظ گل پونه گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه



یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند



تو این شب های تو درتو خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هرسو



خداحافظ گل مریم گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم



نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت وشب غم بارونو بردارم



نمی دونی چه دل تنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی میدونی



تو این رویای سر درگم خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم



خداحافظ گل پونه که بارونی نمی تونه

طلسم بغضو برداره از این پاییز دیوونه



خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بدونی تر شده چشمام



خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید



اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس



خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا



خداحافظ  خداحافظ

خداحافظ همین حالا






سه شنبه 24 اسفند 1389 | نظرات ()


شاد بودن هنر است

شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگز نپسندیم به خویش

که چو یک شکلک بی جان شب و روز

بی خبر از همه خندان باشیم

بی غمی عیب بزرگیست
 
که دور از ما باد.

شاد بودن هنر است

گر به شادی تو دل های دگر باشد شاد

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.



"ژاله اصفهانی"



سه شنبه 24 اسفند 1389 | نظرات ()

گفتمش دل میخری؟ پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

ردپایش روی دل جامانده بود


گفتمش دل میخری؟





چهارشنبه 11 اسفند 1389 | نظرات ()

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل
قول نداده زندگی همیشه به كامت باشه
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن
رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن

قول داده...

ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز
پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که اوجاودانه است و بس
ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه
اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده
زیاد تو دست انداز نمون
وقتی حس کردی به اون چیزی كه می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو یه زمان مناسب ترا غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده
یادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی
پس تنها كاری که می تونی بكنی اینه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شریف جلوه کنی
بهتر اینه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت
هیچ وقت یه دوست قدیمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پیدا کنی كه بتونه جای اونو بگیره



سه شنبه 10 اسفند 1389 | نظرات ()

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من
من خودم بودم و یك حس غریب
كه به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی كه صداقت می كاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی كسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افكار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
كه روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
كه چه جرمی دارد
دستهایی كه تهیست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری كه به گلخانه نرست

روزگاریست غریب
تازگی می گویند
كه چه عیبی دارد
كه سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود.




سه شنبه 10 اسفند 1389 | نظرات ()

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیقتر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید. بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد.




سه شنبه 10 اسفند 1389 | نظرات ()


در کودکی: پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

 

کیفمان چفــــتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

 

گـرمی دستانمان از آه بود

برگ دفترهایمان از کاه بود

 

تا درون نیمـــکت جــا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

 

با وجود سوز و سرمای شدید

ریـزعلــی پیراهنـش را میـدرید

 

کاش میشد باز کوچک می شدیم

لااقـــل یک روز کـــودک می شدیم




سه شنبه 5 بهمن 1389 | نظرات ()
Blog Skin