تبلیغات
دنیای این روزای من

امروز آخرین امتحان این ترمم رو دادم.
موقع برگشتن افتادم یاد یه چیزی،یه خاطره یاد امتحان زبان ماشین ترم پیش.
زبان ماشین درسی بود که من ازش خوشم میومد در طول ترم هم خونده بودم(خب مثل الان که تنبل نبودم چشمم نیفته به کتابا تا شب امتحان ) واسه امتحانم وقت زیاد داشتم.واسه همین خوب خونده بودم.
انتظار داشتم نمره خوبی ازش بگیرم.بعد از ظهر ساعت 2 امتحان داشتم از صبحش همین جوری داشتم خر خونی می کردم   تا نزدیکای ظهر ،تا حالا خودمو به این درس خونی ندیده بودم،اینقد از خودم خوشم میومد که نگو
دور خودم یه عالمه کتاب و جزوه ونمونه سوال جمع کرده بودم که خودم وسطش پیدا نبودم
همچی تریپ پروفسوری برداشته بودم که بیا وببین فکر می کردم انیشتینم، سر وقیافه مو که دیگه نگو موهای ژولیده   ناخن بلند موی دراز واه واه واه   تا حالا آدم به این بی جنبه گی ندیده بودم.
خلاصه همین جوری داشتم خر می زدم که یهو دوستم حدیث زنگ زد گفت: لیلا نمونه سوال های ترم های قبل زبان ماشین رو پیدا کردم 3 تا از سوالا هست که تو همش تکراریه فکر کنم این ترم هم بیاد.
بعدش هم سوالا رو برام گفت.دیدم جواب هر کدومش تقریبا 2 صفحه است منم دیگه نه وقتشو داشتم که بخونمش و نه دیگه مغزم بیشتر از این می کشید،یعنی دیگه جا نداشت منم نشستم جواب اون 3تا سوالو رو 2تیکه کاغذ ریز ریز نوشتم گذاشتم تو کیفم(یعنی تقلب)
بعدش ناهار خوردم رفتم دانشگاه.وقتی خواستم وارد سالن شم کاغذای تقلب رو از کیفم درآوردم  که بذارم تو جیب مانتوم.ولی دیدم وای مانتوم جیب نداره.

گفتم چیکار کنم؟حالا کجا بذارمش؟تو جیب شلوار هم که نمیشه سر جلسه چه طور درش بیارم؟یه لحظه یه فکری زد کله ام .تو یه چشم بهم زدن جاسازیش کردم توی .......   یه جایی که فقط دخترا میتونن چیزاشونو مخفی کنن.
با خودم گفتم خدا کنه از همکلاسی های پسر کسی نزدیکم ننشسته باشه که بتونم کاغذا  رو دربیارم.
اگه پسر نزدیکم باشه و ببینه که کاغذا رو از کجا در آوردم آبروم میرفت. خلاصه رفتم سر جلسه دیدم وای نه تنها پسرا نزدیکم هستن بلکه مراقبه هم آقا بود. صندلیمو پیدا کردم نشستم سوالا رو دادن .همون اول یه نگاه سریع بهشون کردم دیدم هیچکدوم از اون 3 تا سوال نیومده همش بیخودی نوشتم و جاسازی کردم.
گفتم خب چه بهتر با خیال راحت به سوالام جواب میدم و اون تقلبا هم بذار سر جاش بمونه.
بعد از امتحان تو حیاط با چند تا از دوستام بودیم در مورد سوالا حرف میزدیم که منم گفتم بچه ها اینم تقلبای من هیچکدومش به کارم نیومد بعدشم جلو دوستام(دخترا) تقلبا رو از محل مخفیشون(مثلا زیر مقنعه) درآوردم.
اول یه لحظه همشون هاج و واج نگاه کردن بعدش همه زدن زیر خنده   از اینکه تقلبا رو کجا گذاشته بودم.طوری زدن زیر خنده که هرکی اون اطراف بود همه نگاه میکردن که اینا به چی این طوری می خندن؟
2 تا خانوم مسن که با دختراشون اومده بودن امتحان و تو حیاط منتظر دختراشون بودن با دیدن من که تقلبا رو درآوردم از خنده داشتن می مردن.دختر یکیشون اومد گفت مامان به چی می خندین؟اونم گفت:دخترم... ها ها ها ها......این دختره..ها ها ها .......تقلب....ها ها ها ... 

بنده خدا مگه میتونست حرف بزنه.آب از دوتا چشمش درآمده بود.دختره هم همین جوری نگاه می کرد که چرا مامان 50 ساله اش به این روز افتاده و داره از خنده بیهوش میشه.

یکی از دوستام هم به شوخی کاغذا رو گرفته بود و میگفت باید ببرم تحویلش بدم بگم لیلا تقلب آورده سر جلسه.اون یکی دوستم هم گفت برو نشون بده میخوای بگی کجا قایمش کرده مگه روت میشه؟

یکی از پسرای همکلاس خودمون هم اومده بود می گفت به چی می خندین؟

این یکی دیگه نوبر بود.حالا کی جواب اینو بده؟بچه ها از این یکی دیگه بیشتر خنده شون گرفته بود آخه نمی دونستن بهش چی بگن.
همه همدیگه رو نگاه می کردن بعدش پسره رو نگاه میکردن می دیدن نمی تونن واسش توضیح بدن بدتر خندشون میگرفت.دیگه یه فیلمی شده بود.
آخرش یکی از بچه گفت هیچی لیلا تقلب برده سر جلسه.اونم گفت:خب این کجاش خنده داره؟دختره بدتر غش کرد.
بقیه گفتن :هیچی بابا هیچی.پسره همین جوری نگامون میکرد فکر میکرد دیوونه شدیم یا مثلا چیزی به خوردمون دادن.

ولی خندشون که تمومی نداشت.تو سرویس هم ول نمیکردن.سرویسو گذاشته بودن رو سرشان بس که می خندیدن.

 





چهارشنبه 2 تیر 1389 | نظرات ()
Blog Skin