تبلیغات
دنیای این روزای من


من سرم تو  کار خودم بود ...







بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...







اون این شکلی بود !








ما اوقات خوبی با هم داشتیم ...








من یه کادو مثل این بهش دادم








وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!









ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ...










و این وضع من توی اداره بود ...








وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند








و من اینجوری بهشون جواب می دادم ...









اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه...









و من اینجوری بودم  ...








بعدش اینجوری شدم ...









احساس من اینجوری بود ...








بعد اینجوری شدم ...








بله .. آخرش به این حال و روز افتادم ...








پدر عاشقی بسوزه !





چهارشنبه 8 اردیبهشت 1389 | نظرات ()
Blog Skin